محل تبلیغات شما



هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

 

"در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد"

در این شبها که ظلمت گرد مرگش را به روی شهر میپاشد

در این وحشتسرای تیره و دالان بی پایان

در این بازار تزویر و ستمکاری بدکاران

که میخواهند رعیّت وار به ظالم تن دهیم و ساکت و خاموش بنشینیم

باید از خویشتن خویش برون آمده کاری بکنیم

*

اگر قرار است چیزی اینجا بماند یا به خاطر چیزی بسته شود چه چیز مهمتر از فریادی در دل تاریکی، "تا نگویند که از یاد فراموشانند"، تا نگویند که ساکت بودیم.


به روز رسانی قصیده ملک‌الشعرا: تنبلی عاقبتش حمالی است»

 

دو نفر بچهٔ مقبول قشنگ

نام این سنجر و آن یک هوشنگ

هر دو همبازی و همقد بودند

راه یک مدرسه می‌پیمودند

بود سنجر ننر و دردانه

باعث زحمت اهل خانه

تا کسی حرف به سنجر می‌زد

دهنش کج شده و عر می‌زد

به کسی هیچ نمی‌کرد سلام

داشت عادت به دروغ و دشنام

صبح‌ها دیر ز جا برمی‌خاست

پس‌نمی‌رفت سوی‌مدرسه راست

بین ره خنده و بازی می‌کرد

به‌ دکان دست ‌درازی می کرد

دست‌و رو هیچ‌نمی‌شست‌به آب

چرک می کرد ورق‌ های کتاب

صبح‌ها هیچ سر درس نبود

از کسی در دل او ترس نبود

روز و شب‌ شاکی‌ از آن‌ طفل صغیر

پدر و مادر و استاد و مدیر

متصل خنده به مردم می‌کرد

قلم و کاغذ خود گم می‌کرد

بود هوشنگ‌ به عکس‌ سنجر

پسری ساعی و با عقل و هنر

مادرش دائم از و راضی بود

اهل منزل همه از او خوشنود

زودتر از همه رفتی سر درس

از خدا در دل او بودی ترس

درس می‌خواند شب‌ از روی کتاب

مشق خط کرده و می‌کرد حساب

پدرش کوشش هوشنگ چو دید

از پی تربیتش رنج کشید

چون که در داخله تحصیل نمود

به سوی خارجه تعجیل نمود

سینه‌اش از همه علمی پرگشت

رفت در خارجه و دکترگشت

رفت و برگشت یکی دانشمند

پدر و مادرش از وی خرسند»

***

​​

فکر کردند که اینک هوشنگ
گشته پر علم و لبالب فرهنگ

دختری جُست ز نیکان باید
صاحب فر و کفوّی شاید
 
همسری همدل و همدم با او
همره شادی و هم غم با او

پس شدند سوی سرای دیگر
خواستن٬ دختر حاجی عسگر

با سلام و صلوات آن حاجی
مرحمت کرده و گفتا که اخی

پسر گل پسرت ماشالا
صاحب شغل و مقام ایشالا؟

گفت نی! تازه محصل بوده
فارغ از مجلس و منزل بوده

گفت حاجی که درآمد از چیست؟
گفت هچ! در پی یک استادی ست

گفت ماشین و اتاقی دارد؟
گفت یک لانه به باغی دارد

گفت پس چیست کمال حضرت؟
گفت یک مدرک و مشتی نُمرت

گفت من دختر خود را که ز راه
نگرفتم که دهم راهِ الاه

خواستگارش دو وکیل و ملا
صاحب جاه و کلاه و اما

من ندادم ببرند شاخ گلم
بلکه یک شاه پسر پشت سرم

منتظر تا که اشارت بکنم
از سر لطف عنایت بکنم

هست او را دو سه پنج تا دستگا
از هیوندا و آئودی٬ تویوتا
 
خانه و ملک و زمین ماشالا
ارز و تیرآهن و زر تا به کجا

مدرک شازده پسر در کوزه
می خورد٬ می کندش چون لوله

گفت دلخسته پدر ای آقا
کیست این مردک پر فیس و ادا

گفت هست نام٬ ورا یک سنجر
دخترم پشت منالش سنگر

گفت برخیز پسر تا برویم
خون دل خورده و بر گا برویم

این همه زحمت دانش به فرنگ
به پشیزی نخرد این فرهنگ

زر و تزویر مجالی ندهد
پاکی و علم مقالی بکند
 
تا در این بوم چنین حالی هست
مدرکت مدرک حمالی هست
 
 

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
nourerasamc الان بخر تحویل بگیر آموزش دیجیتال مارکتینگ و مشاوره ROMAN30T2 آنلاین شیت - بهترین روش انتخاب فروشگاه آنلاین زندگي آرام علوم اسلامی خانه مدرن | آسمان مجازی در تبریز |سقف کشسان در تبریز انجمن دوچرخه سواران بدون مرز (ادب) آشپزی